دخـــتـــرک
 
مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 4 

سال‌ها بعد, که دیگر بزرگ شده بود, به دهکده و ساحل دوران کودکی‌اش مراجعت کرد. دیگر تصمیم نداشت گنجی را از زیر دریا بیرون آورد. شاید همه چیز نتیجه‌ی تصوراتش بود. شاید اصلا صدای ناقوس‌ها ر در آن بعد از ظهر دوران کودکی‌اش نشنیده بود. بهرحال تصمیم گرفت گشتی در ساحل بزند تا آواز مرغان دریایی و زمزمه‌ی باد را بشنود.
وقتی آن زن را, که با او درباره‌ی جزیره و معبد صحبت کرده بود, در ساحل نشسته دید کاملا غافلگیر شد.
از زن پرسید: «اینجا چه می‌کنی؟»
زن جواب داد: «منتظر تو بودم.»
او متوجه شد که با گذشت سالیان زیاد ظاهر زن تغییری نکرده است. حتی حجابی که موهایش را می‌پوشاند اصلا مندرس به نظر نمی‌رسید.
زن یک دفتر آبی با صفحه‌های ناارسال به او داد وگفت:
«بنویس: جنگجوی نور در چشمان کودکی دقیق می‌شود. چون آن چشمها می‌تواند دنیا را فارغ از تلخی‌هایش بنگرد. وقتی می‌خواهد بداند که آیا کسی که در کنار اوست شایسته‌ی اعتماد است, سعی می‌کند همچون کودکان در او بنگرد.»
«جنگجوی نور چیست؟»
زن لبخندزنان پاسخ داد: «فکر کنم تو بدانی. او کسی است که قادر است معجزه‌ی حیات را دریابد, تا پایان برای آنچه که به آن معتقد است بجنگد, وصدای ناقوس‌ها را که دریا در بستر خود طنین‌انداز می‌کند بشنود.»
او هرگز خود را یک جنگجوی نور تصور نکرده بود. انگار زن فکرش را خواند: «همه به این کار قادرند. و هیچکس خود را یک جنگجوی نور تصور نمی‌کند. حتی اگر عملا چنین باشد.»
او به صفحه‌های دفتر نگاه کرد. زن دوباره لبخند زد و سرانجام گفت: «بنویس.»

«پایان مقدمه»



|Download مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 4|
ارسال شده توسط دخترک در 6/7/1386 و ساعت 22:46:51

مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 3 

بعضی از ماهیگیران با او صحبت می‌کردند و با تاکید می‌گفتند: «ما آن صداها را شنیده‌ایم.»
اما پسرک همچنان چیزی نمی‌شنید.
بعد از مدتی لحن صحبت ماهیگیران تغییر کرد: «بیش از حد حواست را به شنیدن صدای ناقوس‌های آن پایین داده‌ای. دست بردار, برو به سراغ بازی با دوستانت. شاید فقط ماهیگیران می‌توانند آن صداها را بشنوند.»
بعد از حدود یک سال, پسرک با خودش گفت: «شاید آنها حق دارند. بهتر است که وقتی بزرگ شدم ماهیگیر شوم و تمام صبح‌ها به این ساحل برگردم, چون خیلی به آن علاقه‌مند شده‌ام.» و به علاوه فکر کرد: «این شاید فقط یک افسانه است. زلزله ناقوس‌ها را شکسته و دیگر صدای آنها طنین‌انداز نمی‌شود.»
در آن بعد از ظهر تصمیم گرفت به خانه برگردد.
به اقیانوس نزدیک شد تا با آن وداع کند. یکبار دیگر منظره‌ی طبیعت را نگاه کرد, و چون در آن هنگام دیگر حواسش کاملا پیش صدای ناقوس‌ها نبود توانست به آواز مرغان دریایی, صدای دریا و به بادی که در میان نخل زمزمه می‌کرد لبخند بزند.
از فاصله‌ی دور دوستانش را که مشغول بازی بودند شنید و از تصور اینکه بزودی بازی‌های کودکانه را از سر می‌گیرد احساس شادمانی کرد.
پسرک خشنود بود و آنگونه که یک کودک می‌تواند, شکر زنده بودن خود را به جا آورد. می‌دانست اوقاتش را به هدر نداده است زیرا یاد گرفته بود که به تفکر در طبیعت بنشیند و به آن احترام بگذارد.
در این هنگام, ضمن شنیدن صدای دریا, آواز مرغان دریایی, صفیر باد و صدای به هم خوردن برگ درختان نخل و قیل و قال دوستانش که مشغول بازی بودند, طنین اولین ناقوس را شنید.
و بعد یکی دیگر.
باز هم یکی دیگر, تا آنکه طنین همه‌ی ناقوس‌های معبد غرق شده وجودش را از خوشحالی آکنده کردند.

ادامه دارد



|Download مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 3|
ارسال شده توسط دخترک در 6/7/1386 و ساعت 22:41:52

مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 2 

این قسمت رو خوب نخوندم و به قولی توش زیاد تپق زدم!!! بهرحال... شرمنده! ساعت 6 صبح خوندن این نتیجه هارو هم داره

----------------------------------------------

وقتی هوا تاریک شد والدینش آمدند و او را بردند.
صبح روز بعد پسرک به ساحل برگشت. نمیتوانست باور کند که زنی به این زیبایی بتواند دروغ بگوید. اگر روزی آن زن برمی‌گشت، میتوانست به او بگوید که جزیره را ندیده، اما صدای ناقوس‌های معبد را که با جنبش آب طنین‌انداز می‌شدند، شنیده است.


چند ماهی به همین منوال گذشت. آن زن برنگشت و پسرک او را به فراموشی سپرد. حال دیگر بر آن بود تا گنج و ثروت‌های معبد غرق شده را کشف کند. اگر صدای ناقوس‌ها را شنیده بود, می‌توانست جای آن را تشخیص دهد و گنج مفقود شده را بیرون بکشد.


دیگر نه مدرسه او را مشغول می‌کرد و نه جمع دوستان. نسبت به سرگرمی‌های مورد علاقه‌ی سایر کودکان سرد شده بود, و آنها اغلب می‌گفتند: «او دیگر مثل ما نیست. ترجیح می‌دهد به تماشای دریا بنشیند, چون از اینکه در بازی ببازد می‌ترسد
آنها وقتی می‌دیدند که پسرک بر ساحل دریا نشسته است همه می‌خندیدند.
پسرک, اگرچه موفق نمی‌شد صدای ناقوس‌های معبد را بشنود, اما هر روز متوجه چیزهای گوناگونی می‌شد. بعد از آنکه مدتی به صدای امواج گوش سپرده, دریافت که صدای آب دیگر حواسش را پرت نمی‌کند.
مدتی گذشت و به صدای مرغان دریایی, وزوز زنبورها و به بادی که لای درختان نخل می‌پیچید عادت کرد. حال, شش ماه پس از برخورد با آن زن, قادر بود نگذارد که هیچ صدایی حواسش را پرت کند. اما هنوز صدای ناقوسهای معبد غرق شده را نشنیده بود.

 

ادامه دارد



|Download مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 2|
ارسال شده توسط دخترک در 6/7/1386 و ساعت 22:30:56

مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 1 

زن گفت: «در ساحل شرقی روستا جزیره‌ای است که بر آن معبدی بزرگ با ناقوس‌های بسیار نمایان است.»


پسرک متوجه شد که آن زن لباس‌های عجیبی به تن دارد و حجابی موهایش را می‌پوشاند. قبل از آن هرگز او را ندیده بود.
زن از او پرسید: «هیچ این معبد را دیده‌ای؟ پایین برو و به من بگو درباره‌ی آن چه فکر میکنی.»


پسرک مسحور زیبایی زن به نقطه‌ی مورد اشاره رفت. روی ساحل, افق را به تماشا نشست, اما بجز چیزهایی که معمولا برای دیدن وجود داشتند, آسمان آبی و اقیانوس, چیز دیگری ندید.


او, مأیوس, به جانب تعدادی خانه که صیادان در آنها مسکن داشتند روان شد و از آنان درباره‌ی جزیره‌ای با یک معبد پرسید.
ماهیگیری پیر گفت: «بله وجود داشت. اما خیلی وقت پیش. زمانی که اجداد من در اینجا زندگی میکردند. بعد زلزله‌ای آمد و جزیره به زیر آب رفت. در هر حال, اگرچه نمیتوانیم جزیره را ببینیم, هنوز میتوانیم صدای ناقوس‌های معبدش را, وقتی که دریا آنها را در اعماق به جنبش در می‌آورد, بشنویم.»


پسرک به ساحل برگشت و به انتظار شنیدن صدای ناقوس‌ها نشست. تمام بعد از ظهر را آنجا بسر برد, ولی جز صدای امواج دریا و بانگ مرغان دریایی چیزی نشنید.


ادامه دارد



|Download مقدمه ی جنگجوی نور- قسمت 1|
ارسال شده توسط دخترک در 29/6/1386 و ساعت 19:09:26


©2006 PersianCast.com & Cast.ir | All rights reserved
Powered by SiteDepartment | Web Development Services